p10
جونگکوک بیتوجه به مقاومت تهیونگ با احتیاط کاپشنو بامیدونم که نمیری. پس راه بیفت.
سوئیشرت تهیونگ عوض کرد و تهیونگ تمام مدت با خودش
فکر میکرد چرا باید به کسی مثل اون اهمیت داده بشه؟
--------------
دکتر از دست تهیونگ عکس گرفت و گفت نشکسته اما ضربه
خورده و باید آتل ببنده. وقتی از بیمارستان خارج شدن
جونگکوک با خودش فکر کرد "این دیگه زیاده رویه. چرا
همیشه باید آسیب دیده باشه؟ "
در آخر طاقت نیاورد و رو به تهیونگ پرسید:
-چه بالیی سرت اومد؟ دستت...یا کال همیشه چرا باید زخمی و
کبود باشی ته؟
تهیونگ وقت زیادی نداشت که به اینکه "ته" خطاب شده فکر
کنه. چون ذهنش درگیر این بود که باید چی میگفت؟
نمیخواست بگه از اون شب به خاطر تاخیرش داره این دردو
تحمل میکنه.
-چیز مهمی نیست
فقط همینو گفت و جونگکوک چند ثانیه به چشمهای شفاف اون
خیره موند. تهیونگ احساس شرمندگی کرد و سرشو پایین
انداخت.
جونگکوک گفت و لبخند زد. تهیونگ ته دلش به خاطر درکهی ته...نمیخواد بهم بگی اگه اذیت میشی. نگران نباش.
جونگکوک خوشحال شد و گوشهی لبش کمی باال اومد.
لبخند نبود اما باعث شد جونگکوک بهش خیره بمونه و با خودش
فکر کنه " کاش واقعا میخندید " .
---------------------
ساعتی بعد هر دو توی کاپکیک فروشی کوچیک جونگکوک
بودن. جونگکوک تابلوی پشت در رو به سمت "باز است"
برگردوند. به چهرهی تهیونگ لبخند زد و پرسید:
-میونهت با چیزای شیرین چطوره؟
-نمیدونم.
جونگکوک تک خندهای کرد که اصال از روی تمسخر نبود.
-نمیدونی؟
جونگکوک خندید اما تلخ. نمیخواست قبول کنه
پسر روبروش به کوچکترین دلخوشیها بیتوجه بوده. با خودش فکر کرد چه
بالیی سرش اومده؟ موضوع یه شیرینی ساده نبود. بحث سر
لذت بردن از زندگی بود. زندگی برای همه بینقص نبود. اما
میشد ازش لذت برد. این عقیدهی جونگکوک بود.
آره شاید زندگی بینقص نبود برای همه اینطوره
باید با این نقص ها کنار اومد
ولی برای بعضیا خود زندگیه که تبدیل میشه به بزرگترین نقص.
جونگکوک اینو نمیدونست.
-باید امتحانش کنی
با لبخند گفت و پشت پیشخون رفت.
جونگکوک گفت و کاپکیک هایی که از دیروز آماده کرده بودبشین
رو از یخچال بیرون آورد تا تزئین کنه.
وقتی دید تهیونگ سردرگم ایستاده گفت و تهیونگ در جواب با
چشمهای درشت شده چند بار پلک زد:
جونگکوک به معصومیت تهیونگ لبخند زد. برق اون چشمها ازمیتونم؟
نظرش خیلی زیبا بود.
چند مدل خامه و اسمارتیز و شکالتهای سنگی کنار سینیمعلومه.
کاپکیک گذاشت و گفت:
-بیا با هم آمادشون کنیم ته.
تهیونگ لبشو به دندون گرفت و به سمت جونگکوک رفت.
جونگکوک لبهی کاپشنشو گرفت.
تهیونگ با دست سالمش تو درآوردن کاپشن به جونگکوک کمکبزار کمکت کنم درش بیاری.
کرد و تمام مدت حس خوشایند جدیدی داشت
🎀🗿
سوئیشرت تهیونگ عوض کرد و تهیونگ تمام مدت با خودش
فکر میکرد چرا باید به کسی مثل اون اهمیت داده بشه؟
--------------
دکتر از دست تهیونگ عکس گرفت و گفت نشکسته اما ضربه
خورده و باید آتل ببنده. وقتی از بیمارستان خارج شدن
جونگکوک با خودش فکر کرد "این دیگه زیاده رویه. چرا
همیشه باید آسیب دیده باشه؟ "
در آخر طاقت نیاورد و رو به تهیونگ پرسید:
-چه بالیی سرت اومد؟ دستت...یا کال همیشه چرا باید زخمی و
کبود باشی ته؟
تهیونگ وقت زیادی نداشت که به اینکه "ته" خطاب شده فکر
کنه. چون ذهنش درگیر این بود که باید چی میگفت؟
نمیخواست بگه از اون شب به خاطر تاخیرش داره این دردو
تحمل میکنه.
-چیز مهمی نیست
فقط همینو گفت و جونگکوک چند ثانیه به چشمهای شفاف اون
خیره موند. تهیونگ احساس شرمندگی کرد و سرشو پایین
انداخت.
جونگکوک گفت و لبخند زد. تهیونگ ته دلش به خاطر درکهی ته...نمیخواد بهم بگی اگه اذیت میشی. نگران نباش.
جونگکوک خوشحال شد و گوشهی لبش کمی باال اومد.
لبخند نبود اما باعث شد جونگکوک بهش خیره بمونه و با خودش
فکر کنه " کاش واقعا میخندید " .
---------------------
ساعتی بعد هر دو توی کاپکیک فروشی کوچیک جونگکوک
بودن. جونگکوک تابلوی پشت در رو به سمت "باز است"
برگردوند. به چهرهی تهیونگ لبخند زد و پرسید:
-میونهت با چیزای شیرین چطوره؟
-نمیدونم.
جونگکوک تک خندهای کرد که اصال از روی تمسخر نبود.
-نمیدونی؟
جونگکوک خندید اما تلخ. نمیخواست قبول کنه
پسر روبروش به کوچکترین دلخوشیها بیتوجه بوده. با خودش فکر کرد چه
بالیی سرش اومده؟ موضوع یه شیرینی ساده نبود. بحث سر
لذت بردن از زندگی بود. زندگی برای همه بینقص نبود. اما
میشد ازش لذت برد. این عقیدهی جونگکوک بود.
آره شاید زندگی بینقص نبود برای همه اینطوره
باید با این نقص ها کنار اومد
ولی برای بعضیا خود زندگیه که تبدیل میشه به بزرگترین نقص.
جونگکوک اینو نمیدونست.
-باید امتحانش کنی
با لبخند گفت و پشت پیشخون رفت.
جونگکوک گفت و کاپکیک هایی که از دیروز آماده کرده بودبشین
رو از یخچال بیرون آورد تا تزئین کنه.
وقتی دید تهیونگ سردرگم ایستاده گفت و تهیونگ در جواب با
چشمهای درشت شده چند بار پلک زد:
جونگکوک به معصومیت تهیونگ لبخند زد. برق اون چشمها ازمیتونم؟
نظرش خیلی زیبا بود.
چند مدل خامه و اسمارتیز و شکالتهای سنگی کنار سینیمعلومه.
کاپکیک گذاشت و گفت:
-بیا با هم آمادشون کنیم ته.
تهیونگ لبشو به دندون گرفت و به سمت جونگکوک رفت.
جونگکوک لبهی کاپشنشو گرفت.
تهیونگ با دست سالمش تو درآوردن کاپشن به جونگکوک کمکبزار کمکت کنم درش بیاری.
کرد و تمام مدت حس خوشایند جدیدی داشت
🎀🗿
- ۶.۰k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط